
سکوت دلچسبی خانه را فرا گرفت. دخترک پس از شنیدن داستان شب از زبان مادرش ، به خواب رفت. بر خلاف معمول مرد زودتر از زن بخواب نرفته بود. صدای دلچسب قلقل کتری گوش های زن را نوازش داد. به سمت کتری رفت که چای دم کند .مرد دستش را گرفت و گفت: اینجا روبروی من بشین . من برایت چای میریزم. سردی روزهای اخیر در نگاهش نبود... چای فنجان ها سرد شد اما گرمی نگاهشان نه... xa0 xa0...
ادامه مطلب